تبلیغات
ترویج کتاب و کتابخوانی و معرفی انواع کتاب - پنجره چوبی
تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1396 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : S.s
معرفی کتاب

رمان «پنجره چوبی» ، نوشته ی سرکار خانم فهیمه پرورش ، از وقایع تاریخی پیش از انقلاب آغاز می‌شود و در ادامه به روایت دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌پردازد و ماجرا‌های آن تا سال ۶۵ ادامه پیدا می‌کند.

 تمام این وقایع در قالب یک داستان عاشقانه و تاثیری که انقلاب بر افراد می‌گذارد بیان شده است. 
قصه به سرگذشت دختری در قبل از انقلاب باز می‌گردد که به پسری علاقه‌مند می‌شود که آن پسر از مبارزین و انقلابیون است و این علاقه وی را به جریان مبارزات سوق داده و همراه و هم‌پای پسر می‌کند.

بریده ای از کتاب 
وقتی به عقب برگشتم اورا دیدم. ناخواسته لبخندی از رضایت بر لبم نقش بست. که اردشیر آن را به حساب خود گذاشت. موهایم را به دست باد دادم و از فرط خوشحالی و برای جلب توجه او با صدای بلند شروع به صحبت کردم. نمی دانم چه می گفتم فقط حرف می زدم. آرام از کنار من و اردشیر گذشت و بعد با قدمهای بلند و تند از ما دورشد.
با نگاه تعقیبش کردم وفهمیدم که وارد دانشگاه شد. دیگر کاری نداشتم جز آن که بفهمم در چه دانشکده ای و در چه رشته ای تحصیل می کند.
مطمئنا دانشجوی داروسازی نبود، چون تا بحال او را در دانشکدهء خودمان ندیده بودم. تمام فکر و ذکرم شده بود یافتن سرنخی از او. وقار و طمأنینه ای در رفتارش بود که کمتر دیده بودم. به علاوه حجب و حیای او و کم محلی اش به من به طور مرموزی مرا جذب می کرد.
مگر او نبود که با نگاهش مرا از پشت سر صدا کرد؟! پس چرا چیزی بروز نمی داد؟ مثل غواصی بودم که صدفی پیدا کرده و میخواهد مروارید داخل آن را شکارکند. صدفی که پیدا کرده بودم باز نمیشد. احتمالا مروارید باارزشی داخل آن بود. باید بیشتر تلاش میکردم .
صبح روز بعد دوباره زودتر از من در ایستگاه بود. خوشبختانه اردشیر هم نیامد و من دریک لحظه تصمیم گرفتم که درست کنار او بنشینم و نشستم.
معذب شد . کمی خود را جمع کرد. تکانی به موهایم دادم و بوی تند عطرم را به رخش کشیدم . ناگهان برخاست .منتظربودم برخورد تندی بامن بکند ، اما او کمی تعلل کرد و به سمت دکة روزنامه فروشی کنار ایستگاه رفت، روزنامه ای خرید و به ایستگاه برگشت و کمی دورتراز من روی نیمکت نشست . تمام روز را با کسالت گذراندم و از کلاس هایم چیزی نفهمیدم .
وقتی به خانه برگشتم یک راست به اتاقم در طبقه بالا رفتم ، پنجره چوبی مشرف به کوچه را باز کردم وری طاقچه آن نشستم . 
خانه ما ، یک خانه جنوبی، حوالی خیابان گرگان بود . ته کوچه بن بست، ساکت و آرام که به باغ زیبای یک جناب سرهنگ منتهی میشد. سرهنگ به خاطر تعلق همسرش به این باغچه زیبا ، به قول خودش همسایه ها و محل را تحمل می کرد . همیشه چندتا سرباز به عنوان گماشته ، در خانه سرهنگ بودند و این امر موقعیت و شخصیت او را به بقیه گوشزد می کرد. باغ دیوار به دیوار خانه ما بود و درختان بلند آن صفای خاصی به پنجره های اتاق من می داد. خانه ما دوبلکس بود . اتاق من به اضافة اتاق پذیرایی در طبقة بالا قرار داشت . دو اتاق در طبقه وسط و دو اتاق به اضافه انباری هم در طبقه پایین . آشپزخانه ، حمام و دستشویی هم به ردیف ، ته حیاط .
بیکار که می شدم یا وقتی حوصله هیچ کاری را نداشتم ، پنجره را باز
می کردم و روی طاقچه جلوی آن می نشستم ؛ ولی حالا حتی حوصله آن جا نشستن را هم نداشتم...




طبقه بندی: معرفی کتاب، فرهنگ سازی، انتشارات کتابستان،
دنبالک ها: خرید اینترنتی رمان پنجره چوبی،