تبلیغات
ترویج کتاب و کتابخوانی و معرفی انواع کتاب - معرفی کتاب « چشم روشنی »
تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1396 | 11:56 ب.ظ | نویسنده : S.s



«چشم روشنی» داستانی متفاوت از زندگی همسران جانبازان هشت سال دفاع مقدس است که به قلم کوثر لک، نویسنده یزدی در 170 صفحه و 19 فصل نوشته شده است.

کتاب چشم روشنی روایت خانم فاطمه طالبی همسر جانباز عالی مقام شهید سید جواد کمال است .این کتاب در 19 فصل تنظیم شده  شرح وقایع از اسفند 70 تا15 خرداد 94  است و شرح زندگی همسر جانباز از خواستگاری تا  لحظه پر کشید ن به سوی دوستان شهیدش است .در این جا همسر شهید خاطرات زندگی جالب و خواندنی خود را از سال های زندگی با این جانباز شهید را روایت می کند.

  در انتهای کتاب عکس هایی از شهید سید جوادکمال  و خانواده  ایشان گنجانده شده است.

نثر این کتاب روان وبیان آن صمیمی است به طوری که مخاطب را در اندک زمانی به خود جذب میکند. هر فصل در صفحاتی کوتاه تنظیم شده و نویسنده شرح زیبایی های شیرین زندگی جانبازان را با تمام فراز و نشیب هایش با هنرمندی به تصویر کشیده است . در لابلای این سطور شوخ طبعی و اخلاق  حسنه شهید سید جواد نیز مخاطب را به وجد می آورد.  .

محمدعلی جعفری نویسنده یزدی و صاحب آثاری چون «شغل شریف» و «عمار حلب» نیز ‌مشاور تألیف این اثر بوده است

 


فصل اول درباره  خواستگاری و شزح عمل سید جواد به دلیل موج انجار خمپاره

فصل دوم از مراسم عقد و مراسم عروسی و شیوه سلوک شهید با همسرش می پردازد .

فصل سوم به کودکی همسر شهید و مکان زندگی خانواده  ایشان  خرمشهر و آغاز جنگ سخن می رود .

فصل چهارم  شرح بیماری و مشکلات همسر او را بیان میکند.

فصل پنجم داستان تولد دختر اول خانواده را بیان می کند که شوری در میان آنان ایجاد می کند نامش مهدیه است .

فصل ششم از این فصل تا فصل نوزدهم به شرح خاطرات زندگی و مشکلات عود بیماری این شهید والامقام

فصل هفتم به  ماجرای تولد فرزند دوم خانواده سید حسین وعود تومور در سر ایشان  می پردازد. 

فصل هشتم به پیشرفت بیماری این شهید گرانقدر وصبوری هسرش میپردازد.

فصل نهم شرح خاطرات پس از مرخصی از بیمارستان و نابینایی ایشان است .

فصل دهم به شرح  تولد سید عباس  فرزند سوم خانواده و مشرف شدن  سید جواد به عتبات می پردازد.

فصل یازدهم شرح زندگی سید جواد در عین نابینایی و کمک به همسر و فرزندانش

فصل دوازدهم شرح ساخت مسجد برای شهرکی که در آن ساکن بودند و حالات خوش معنوی سید جواد

 فصل سیزدهم شرح سفرهای سید جواد به قم و جمکران است

فصل چهاردهم خاطرات  مهدیه سادات که درقرعه کشی بانک صاحب یک پیکان میشود

فصل پانزدهم خاطرات سفر مشهد  و سفر  امام خامنه ای به شهر ایشان و تولد زهرا سادات چهارمین فرزند خانواده

فصل شانزدهم خاطرات ازدواج مهدیه سادات و مشرف شدن سید جواد با همسرش به حج عمره

فصل هفدهم خاطرات سردرد های مکرر سید جواد و لکنت زبانش و مشرف شدن سید جواد با همسرش به عتبات عالیات

فصل هجدهم خاطرات تولد نوه  دختری سید جواد است .

فصل نوزدهم خاطرات ازدواج سید حسین وپر کشیدن  شهید سید جواد به سوی همرزمان شهیدش

د ربخشی از این کتاب می خوانیم :

رسیدیم ساغندو برادرم هم آمد دیدنی مان .برای استراحت همگی توی اتاقی از یک امامزاده خوابیدیم . من و سید جواد طوری خوابیده بودیم که سرهایمان کنار هم قرار داشت و بدن هایمان در دو جهت مخالف . توی آن تاریکی انگار یک چیزی گم کرده بود .حرفی یادش آمد و همان وقت می خواست آهسته در گوش من بگوید یک دفعه با صدای بلند گفت:خانم گوشت کو ؟همه اتاق پر از صدای خنده شد . آخرش توی آن خنده بازار یادش رفت چه می خواست بگوید .

(چشم روشنی/ صفحه 16 )

از همان پول طبقه بالای خانه را ساخت ظدر حالی که آن زمان اصلا ضرورتش را احساس نمی کردم . ولی او همیشه آینده نگر بود .بعد از آن تصمیم گرفت تا وقتی مسجد ساخته نشده دهه اول محرم  طبقه بالا زیارت عاشورا بخوانیم اوایل حرفی نداشتم. بعد ها که باید دو تا بچه مدرسه ای و چای و صبحانه را آماده می کردم صدایم کمکم در آمد . من دیگه برات کاری نمی کنم .خودت نذر کردی خودت هم کار هایش را بکن . خسته شده بودم . تا اینکه حساب کار را دادند دستم .

صدای در خانه آمد بچه ها در را باز کردند. تا پرسیدم کی بود . همه با هم صدایشان را جمع کردند توی گلویشان . از هر کدامشان یک چیزی دستگیرم شد .پسر عموی آقایی آمده اسمش حسین است دو تا پسر هم داره . اسم هر دو تاشون هم علی هست .تعجب کردم . سید جواد همچین فامیلی نداشت . یک راست رفته بودند طبقه بالا (همانجایی که زیارت عاشورا خانده می شد .)خودش (حسین ) پایین آمد و رفت توی آشپز خانه . هر چه به چشم هایم فشار آوردم نتوانستم صورتش را ببینم . با خودم گفتم :سید جواد نابینا است پس چرا چشم های من نمی بینه ؟یک پارچ بزرگ شربت درست کرد . دو سه لیوان ریخت . و بقیه پارچ را به بچه ها داد و گفت :این را به مادرتان بدهید . بگویید نمی خواهد برای ما کاری کند . ما هر جا برویم خودمان برای مجلس خودمان کار میکنیم . که یکدفعه از خواب پریدم . به پهنای صورت اشک می ریختم . از حرف هایم توبه کردم . حساب کار دستم آمد.

(چشم روشنی/ صفحه 116 و 117)




طبقه بندی: دفاع مقدس، رمان، معرفی کتاب،